اخبار مدرسه

مطالب آموزشی

سایر موارد

مطالب پرورشی

آشپزی و تغذیه

مطالب خواندنی

دانستنی ها

داستان

شعر

سرگرمی

بهداشتی

لینکستان

سخن روز:

سخن شرکت هوشمند گستر
با تشکر از مدیریت بی نقص سایت مدرسه، امیدوارم با قراردادن مطالب جالب و جدید، همیشه سایتی شکیل و پویا داشته باشید
با تشکر، پشتیبان فنی شرکت هوشمند گستر اصفهان


 


مهمانی

روزی بود، روزگاری بود. در یکی از روزهای خدا، مرد ثروتمندی، میهمانی مفصل و با شکوهی ترتیب داده بود. او از همه ی تاجران، ثروتمندان، اشراف و مقامات بلند پایه ی شهر دعوت کرد تا در میهمانیش شرکت کنند.

میزبان، باغ بسیار بزرگ و پر درخت و سرسبزی در خارج شهر داشت. او برای اینکه از میهمانان ارجمندش به خوبی پذیرایی کند، باغش را برای محل برگزاری میهمانی انتخاب کرده بود.

همه ی میهمانان از این که به چنان میهمانی مهمی دعوت شده بودند، خوشحال به نظر می رسیدند. انواع و اقسام غذاها، میوه ها، نوشیدنی ها، شیرینی ها و خوردنی های کمیاب برای پذیرایی از میهمان آماده شده بود.

میهمانان به روی یکدیگر لبخند می زدند و تا آنجا که جا داشتند، می خوردند و می نوشیدند.

خدمتگزاران هم با روی خوش، به این طرف و آن طرف می دویدند و از میهمانان پذیرایی می کردند. در آن میان، فقط یکی از خدمتگزاران بود که از جای خود تکان نمی خورد. او بیمار و ضعیف بود و قدرت حرکت زیادی نداشت. به همین دلیل، کارش این شده بود که گوشه ای بنشیند و کفش میهمانان را جفت کند. به خاطر بیماری، حال و حوصله ی خندیدن و خوش آمد گفتن هم نداشت. سرش را پایین انداخته بود و کار خودش را می کرد.

همه سرگرم شادی و گفت و گو بودند که ناگهان یکی از میهمانان با صدای بلند گفت: «ساعتم! ساعت طلایی گران قیمتم نیست. گم شده است.»

خبر گم شدن ساعت طلایی، خیلی زود به گوش همه رسید. میهمانان دور مردی که ساعت طلایش گم شده بود، جمع شدند. هر کس حرفی می زد:

- مطمئنید که آن را با خودتان آورده بودید؟

- شاید ساعتتان را توی خانه ی خودتان جا گذاشته اید!

- بهتر نیست جیب لباس هایتان را یک بار دیگر بگردید؟

- شاید کسی ساعت شما را دزدیده باشد.

- آخر اینجا کسی نیست که اهل دزدی باشد.

بله، راست می گفت. کسی باور نمی کرد که حتی یکی از آن میهمان های ثروتمند و با شخصیت دزد باشد.

صاحب ساعت گفت: «بله، حتماً یک نفر آن را دزدیده است. من ساعت طلایم را با خودم به اینجا آورده بودم. مطمئنم. همین نیم ساعت پیش بود که به ساعتم نگاه کردم تا ببینم ساعت چند است. این دوستم هم شاهد است. اصلاً او ساعت را از من پرسید.»

صاحب ساعت خیلی ناراحت بود. اما میزبان از او ناراحت تر بود. به هر گوشه ای سر می زد و تلاش می کرد تا ساعت طلایی میهمانش را پیدا کند.

میهمانی تقریباً به هم خورد. همه دنبال ساعت طلایی می گشتند. میهمان ها تصمیم گرفتند که به خانه های خود برگردند. اوضاع ناجور میهمانی را فریاد یک نفر ناجورتر کرد: «هر کس که خواست از باغ خارج شود، او را بگردید تا شک و تردیدها از بین برود».

این حرف، توهین بزرگی به میهمان ها بود.

صدای اعتراض همه بلند شده بود که ناگهان یکی از میهمان ها رو کرد به بقیه و با صدای بلند گفت: «ما آدم های با شخصیتی هستیم. مسلماً دزدی ساعت، کار هیچ یک از ما نیست. اما من فکر می کنم دزد ساعت را پیدا کرده باشم.»

همه به حرف های او توجه کردند. او با اطمینان خدمتگزار بیمار و ضعیف را نشان داد و گفت: «رفتار او خیلی مشکوک است. حتماً ساعت را او دزدیده است.»

پیش از آن که میزبان، واکنشی از خود نشان بدهد، خدمتگزاران دیگر به سر آن خدمتگزار بیچاره ریختند و تمام سوراخ و سمبه های لباسش را جست وجو کردند. دو سه نفری هم با مشت و لگد به جانش افتادند.

مهمانی

خدمتگزار با ناله  گفت: «اگر پیش همه شرمنده ام، پیش دزد رو سفیدم. لااقل یک نفر توی این جمع هست که به بی گناهی من اطمینان دارد، و او کسی جز دزد ساعت طلا نیست.»

نگاه خدمتگزار بیچاره، هنگامی که این حرف را می زد به سوی همان کسی بود که او را متهم به دزدی کرده بود. همه متوجه او شدند. میزبان هم بدون درنگ به طرف او رفت و گفت: «دزد، دزد است، اگر جامه قاضی دارد چه ناراحت بشوی و چه نشوی، باید تو را بگردم.» و پیش از آن که مرد فرصت دفاع از خود را پیدا کند، به جست و جوی جیب های او پرداخت.

خیلی زود ساعت طلا از توی جیب بغل میهمان ثروتمند پیدا شد. همه فهمیدند که بیهوده به خدمتگزار بیچاره اتهام دزدی زده اند. میهمانان با سری افکنده، میهمانی را ترک کردند.

از آن به بعد، وقتی به آدم بی گناهی اتهامی بزنند و جرمی را نسبت بدهند، می گوید: «اگر پیش همه شرمنده ام، پیش دزد رو سفیدم





top